امروز به دشت خواهم زد
به تماشای آسمان آبی و
علف خواهم نشست.
از کوه سرازیرخواهم شد
لب جوی آبی
چشمه ساری
زنگار دلم را خواهم شست
و با یادت
به شقایق هایی که در پای
بلند ترین سرو دشت
به تماشای آفتاب قد علم کرده اند
سلام خواهم کرد
سلام
اي دل ساده بكش درد
كه حقت اين است...
از زمانه بشو دلسرد
كه حقت اين است.....
هرچه گفتم مشو عاشق
نشنيدي
حالا
همچو پاييز بشو زرد
كه حقت اين است....
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود
بكش ازمردم نامرد
كه حقت اين است...
آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي
فلك آخر سرت آورد
كه حقت اين است.....
پاورقي:
سلام به دوستاي گلم
اول يه معذرت خواهي كنم واسه اينكه چند وقت نبودم آخه امتحان نيم ترم داشتيم
از اول ترم هم هيچي نخونده بودم اگه نمي خوندم ترم بعد هم همين درسا را
بايد دوباره ور مي داشتم...
يه معذرت خواهي ديگه هم مي كنم واسه اينكه ديگه كمتر مي تونم بيام نت
چون از ١٨ خرداد امتحان ترم داريم(اه اه اه..) بعدشم ديگه دانشگاه تا اول مهر
تعطيله خونه هم ADSL ندارم پس خيلي كمتر مي تونم به وبم برسم..
ولي از شما دوستاي عزيزم مي خوام همين طور كه تا الان پويا
را تنها نگذاشتيد تواين مدت هم تنهام نذاريد......
حتما زود به زود سر بزنيد منم قول ميدم به همتون سر بزنم نه به سرعت قبل
ولي حتما ميام ........
چشم انتظارحضور پر مهر شما مهربونا..........
پويا
تنهایی مرا درید و خورد
هضم کرد
اما هنوز هم تفاله من حاضر به همنشینی با تو نیست!
می پندارم که ستیز من با او رو به صلح می رود
و این تعبیریست بیهوده:
از جدایی مطلق ........
تو را لیاقت محبت نیست
مرا تجربه چنین می گوید.......
من هنوز می ایستم
با دردی استخوان شکن از نبردی سخت با او
و به هم بستری
بی ایمانی
چون تو
تن نمی دهم
روزی هم اوی من خواهد رسید.....
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره؟؟؟؟؟؟؟
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده.......
همه ی درها به روم بسته شده....
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره
مرغ شومی پشت دیوار دلم خودشو این ور و اون ور می زنه
تو رگ های خسته ی سرد تنم
ترس مردن داره پرپر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده......
همه ی درها به روم بسته شده......
و به اندازه ي يك ميوه ي تابستان سرد
و به اندازه يك روز بهاري نمناك
و به اندازه مرگم ساكت.....
لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد؟
چه كسي مي آيد كه بخواند با من شعر تنهايي من را با دل؟
و چه كسي مي فهمد من به اندازه ي پاييز سكوتم تلخ است؟
و چه كسي مي داند من گرفتار كدامين گنه خود شده ام؟
كه به مثل تنه ي خشك درخت داركوب ها به هم سايه گيم آمده اند
و مثل گنداب ته باغ وزغان مرثيه خوانم شده اند
چه كسي مي داند؟؟؟؟؟
من چرا در پي كرم شب تاب ام؟
من چرا در پي هر روشني چشم نواز كاسه به دست
به گدايي سر سوزني از نور شتابان رفتم؟؟
چه كسي مي فهمد؟
من همان آفتاب گردان حقيرم كه به هنگام طلوع
گردن افتاده خود را به اميد نگه داغ تو
در هر طرفي چرخاندم
تو نديدي تو نفهميدي ندانستي
تا كه بازت يابم
تا كه يك بار دگر قبل از مرگ
بپرستم همه ي روشنيت را با عشق
و بپرسم چه كسي مي داند لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی روزها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز نمی کرد
و می شد به رسم امانت گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت
اگر کوه ها کر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
کسی صدایم کرد با سنگی در دست
گفت:گل یا پوچ؟؟؟؟؟؟
شادمان شدم!!!!!!!
یک همبازی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آن هم سال ها بعد از رفتن حوصله
دستانش را جلو من گرفت
گفتم چپ گفت پوچ
گفتم راست گفت پوچ
غریبانه نگاهش کردم
پوزخندزنان گفت:
من زندگی ام
زیر باران هستم
کنج دیوار درون کوچه
خیس و تنها و کمی یخ زده ام
و بخار نفسم دستم را
اندکی گرم نگه می دارد
من همیشه اینجا زیر باران هستم
و همسایه پشت آن پنجره گرم....
در این تنهایی
چه کسی گفت که باران زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سر هر کوچه کسی بود که
چینی ها را بند می زد با عشق
و من آن روز به خود می گفتم:
آخر این هم شد کار!!!!
ولی امروز که دیگر خبری از او نیست
نقش یک دل که بر روی چینی است
ترکی دارد و من
در به در کوه کوه
در پی بند زنی می گردم![]()
![]()
![]()
![]()
وصداقت گل نایابی است
ودر آیینه چشمان شقایق ها نبز
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاری است
به چه کسی با ید گفت:
با تو خوشبخت ترین انسانم..........
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم نمی دانم
چرا در قلب من پاییز طولانی است
کوتاه می شود برای کسانی که شاد می شوند
دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند
زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند
اما ....
اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنوسید کل عمر
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
در غربتی تاریک و سرد از غم حکایت می کنم
امشب وجودم خسته است از سردی دل ها ی سرد .
آیا تو هم در یاد من هستی در این شب های سرد..........
بیاد یاران...........

